بایگانی برچسب‌ها : سعدی

شب فراق که داند که تا سحر چند است

شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق دربند است گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانند است پیام من که رساند به یار مهرگسل که برشکستی … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

چون عشق حرم باشد سهل است بیابان‌ها

وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها   گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل با یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها   ای مهر تو در دل‌ها وی مِهر تو بر … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل…و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

  هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم   به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است

    از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است پیغام آشنا نفس روح پرور است   هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای؟ من در میان جمع و دلم جای دیگر است! شاهد که در میان نبود شمع، گو بمیر چون … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم

به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم برو ای طبیبم از سر که «دوا» نمی‌پذیرم همه عمر با حریفان بنشستمی و خوبان تو بخاستی و نقشت بنشست در «ضمیرم» مده ای حکیم پندم که به کار درنبندم که … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید

چنانت دوست می‌دارم که گر روزی فراق افتد تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم فراقم سخت می‌آید ولیکن صبر می‌باید که گر بگریزم از سختی رفیق سست پیمانم دمی با دوست در خلوت به … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید