سخنانی از خورخه لوئیس بورخس

هميشه حرفي را بزن که بتواني بنويسي، چيزي رابنويس که بتواني امضايش کني و چيزي را امضا کن که بتواني پايش  بايستي.

آنانکه تجربه‌هاي گذشته را به خاطر نمي‌آورند محکوم به تکرار اشتباهند

وقتي به چيزي مي‌رسي بنگر که در ازاي آن از چه گذشته‌اي

آدم‌هاي بزرگ شرايط را خلق مي‌کنند و آدم هاي کوچک از آن تبعيت مي‌کنند

آدم‌هاي موفق به انديشه‌هايشان عمل مي‌کنند اما سايرين تنها به سختي انجام آن مي‌انديشند.

گاهي خوردن لگدي از پشت، برداشتن گامي به جلو است.

هرگز به کسي که براي احساس تو ارزش قايل نيست دل نبند.

-هميشه توان اين را داشته باش تا از کسي يا چيزي که آزارت مي‌دهد به راحتي دل بکني

به کساني که خوبي ديگران را بي‌ارزش يا از روي توقع مي‌دانند، خوبي نکن و اگر خوبي کردي انتظار قدرداني نداشته باش.
قضاوتخوب محصول تجربه است و از دست دادن ارزش و اعتبار محصول قضاوت بد
هرگاه با آدم‌هاي موفق مشورت کني شريک تفکر روشن آنها خواهي بود.
وقتي خوشبخت هستي که وجودت آرامش بخش ديگران باشد.

به خودت بياموز هرکسي ارزش ماندن در قلب تو را ندارد

هرگز براي عاشق شدن دنبال باران و بابونه نباش، گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به
غنچه‌اي مي رسي که زندگيت را روشن مي‌کند
.

هرگاه تتوانستي اشتباهي را ببخشي آن از کوچکي قلب توست، نه بزرگي اشتباه.

عادت کن هميشه حتي وقتي عصباني هستي عاقبت کار را در نظر بگيري

آنقدر به در بسته چشم ندوز تا درهايي را که باز مي‌شوند، نبيني.

تملق کار ابلهان است.

کسي که براي آباداني مي‌کوشد جهان از او به نيکي ياد مي کند.

آنکه براي رسيدن به تو از همه کس مي‌گذرد عاقبت روزي تو را تنها خواهد گذاشت.

نتيجه گيري سريع در رخدادهاي مهم زندگي از بي‌خردي است.

هيچ گاه ابزار رسيدن به خواسته ديگران نشو
از قضاوت دست بکش تا آرامش را تجربه کني.
دوست برادري است که طبق ميل خود انتخابش مي‌کني .
کم کم یاد خواهی گرفت
تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند
و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای
اینکه
منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی

Advertisements
نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

رموز بهتر زيستن از نظر ماهاتما گاندی

اجازه دهیم خودمان باشیم،
انتخاب گر و خطا پذیر اما هنوز محق و شایسته احترام
من می‌‌توانم خوب، بد،
خائن، وفادار، فرشته‌خو یا شیطان صفت باشم
من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم
من می‌توانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم
چرا که من یک انسانم، و این‌ها صفات انسانى است
و تو هم به یاد داشته باش
من نباید چیزى باشم که تو می‌خواهى،
من را خودم از خودم ساخته‌ام
و به یاد داشته باش ، منى که من از خود ساخته‌ام، آمال من است
تویى که تو از من می سازى ، آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند
لیاقت انسان‌ها کیفیت زندگى را تعیین می‌کند نه آرزوهایشان
من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو می‌خواهى و
 تو هم می‌توانى انتخاب کنى که من را می‌خواهى یا نه ،
 ولى نمی‌توانى انتخاب کنى که از من چه می‌خواهى
می‌توانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم،
و من هم می‌توانم دوستت داشته باشم همین گونه که هستی
می‌توانى از من متنفر باشى بى‌هیچ دلیلى و من هم،
چرا که ما هر دو انسانیم
این جهان مملو از انسان‌هاست،
پس این جهان می‌تواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد
تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند
حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند
دشمنانم کمر به نابودیم بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت،
 نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى
من قابل ستایشم، و تو هم یادت باشد
اگر چشمت به این دست نوشته افتاد
به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز می‌بینى و با آنها
مراوده می‌کنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت،
اما همگى جایزالخطا
نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسان‌ها را از پشت نقاب‌هاى
متفاوتشان شناختى و يادت باشد که اين‌ها رموز بهتر زيستن هستند
نوشته‌شده در سخنان بزرگان | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

گفتم دلم چو مرغی ست کز آشیانه دور است

 گفتم به دام اسیرم گفتا که دانه با من

 گفتم که آشیان کو گفت آشیانه با من

گفتم که بی بهارم شوق ترانه ام نیست

 گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من

 گفتم بهانه ای نیست تا پر زنم به سویت

 گفتا تو بال بگشا راه بهانه با من

گفتم به فصل پیری در من گلی نروید

 گفتا که من جوانم فکر جوانه با من

 گفتم که خان و مانم در کار عاشقی رفت

 گفتا به کار خود باش تدبیر خانه با من

گفتم به جرم شادی جور زمان مرا کشت

گفتا تو شادمان باش جور زمانه با من

 گفتم ز عشق بازی در کس نشان ندیدم

 زد بوسه بر لبانم گفتا نشانه با من

گفتم دلم چو مرغی ست کز آشیانه دور است

 دستی به زلف خود زد گفت آشیانه با من

 گفتم ز مهربانان روزی گریزم آخر

 گفتا که مهربان باد اشک شبانه با من

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

چون عشق حرم باشد سهل است بیابان‌ها

وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها
 
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
با یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها
 

ای مهر تو در دل‌ها وی مِهر تو بر لب‌ها
وی شور تو در سرها وی سِر تو در جان‌ها

تا عهد تو دربستم عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها

آن را که چنین دردی از پای دراندازد
باید که فرو شوید دست از همه درمان‌ها

گر در طلبت رنجی ما را برسد شاید

چون عشق حرم باشد سهلست بیابان‌ها

هر تیر که در کیش است گر بر دل ریش آید
ما نیز یکی باشیم از جمله ی قربان‌ها

هر کو نظری دارد با یار کمان ابرو
باید که سپر باشد پیش همه پیکان‌ها

گویند مگو «سعدی» چندین سخن از عشقش
می‌گویم و بعد از من گویند به دوران‌ها

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل…و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

 
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
 
به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد
دگر نصیحت مردم حکایت ست به گوشم

مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم
که گر به پای درآیم به در برند به دوشم

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردست از انتظار تو دوشم

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

به زخم خورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

مرا مگوی که «سعدی» طریق عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند می‌ننیوشم

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

تو دریای من بودی آغوش باز کن

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند کین مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد، آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش باز کن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | ۱ دیدگاه

آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

بی همگان به سر شود بی‌تو به سر نمی‌شود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمی‌شود

دیده عقل مست تو چرخه چرخ پست تو
گوش طرب به دست تو بی‌تو به سر نمی‌شود

جان ز تو جوش می‌کند دل ز تو نوش می‌کند
عقل خروش می‌کند بی‌تو به سر نمی‌شود

خمر من و خمار من باغ من و بهار من
خواب من و قرار من بی‌تو به سر نمی‌شود

جاه و جلال من تویی ملکت و مال من تویی
آب زلال من تویی بی‌تو به سر نمی‌شود

گاه سوی وفا روی گاه سوی جفا روی
آن منی کجا روی بی‌تو به سر نمی‌شود

دل بنهند برکنی توبه کنند بشکنی
این همه خود تو می‌کنی بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو اگر به سر شدی زیر جهان زبر شدی
باغ ارم سقر شدی بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو سری قدم شوم ور تو کفی علم شوم
ور بروی عدم شوم بی‌تو به سر نمی‌شود

خواب مرا ببسته‌ای نقش مرا بشسته‌ای
وز همه‌ام گسسته‌ای بی‌تو به سر نمی‌شود

گر تو نباشی یار من گشت خراب کار من
مونس و غمگسار من بی‌تو به سر نمی‌شود

بی تو نه زندگی خوشم بی‌تو نه مردگی خوشم
سر ز غم تو چون کشم بی‌تو به سر نمی‌شود

هر چه بگویم ای سند نیست جدا ز نیک و بد
هم تو بگو به لطف خود بی‌تو به سر نمی‌شود

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید