بایگانی دسته بندی ها: شعر

وصیت نامه ی وحشی بافقی

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

شب فراق که داند که تا سحر چند است

شب فراق که داند که تا سحر چند است مگر کسی که به زندان عشق دربند است گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانند است پیام من که رساند به یار مهرگسل که برشکستی … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب که باغ ها همه بیدار و بارور گردند بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید به آشیانه خونین دوباره برگردند بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت که موج و … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

گفتم دلم چو مرغی ست کز آشیانه دور است

 گفتم به دام اسیرم گفتا که دانه با من  گفتم که آشیان کو گفت آشیانه با من گفتم که بی بهارم شوق ترانه ام نیست  گفتا بیا به گلشن شور ترانه با من  گفتم بهانه ای نیست تا پر زنم … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

چون عشق حرم باشد سهل است بیابان‌ها

وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحان‌ها   گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل با یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها   ای مهر تو در دل‌ها وی مِهر تو بر … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل…و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

  هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم   به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم شمایل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم حکایتی ز دهانت به گوش … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

تو دریای من بودی آغوش باز کن

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد فریبنده زاد و فریبا بمیرد شب مرگ تنها نشیند به موجی رود گوشه ای دور و تنها بمیرد … در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب که خود در میان غزل ها بمیرد … ادامه‌ی خواندن

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | ۱ دیدگاه