از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است

 

 

از هر چه می‌رود سخن دوست خوشتر است
پیغام آشنا نفس روح پرور است

 

هرگز وجود حاضر غایب شنیده‌ای؟
من در میان جمع و دلم جای دیگر است!

شاهد که در میان نبود شمع، گو بمیر
چون هست، اگر چراغ نباشد منور است

 

ابنای روزگار به صحرا روند و باغ
صحرا و باغ زنده دلان، کوی دلبر است

جان می‌روم که در قدم اندازمش ز شوق
درمانده‌ام هنوز که نزلی محقر است
 

کاش آن به خشم رفته ی ما آشتی کنان
باز آمدی، که دیده ی مشتاق بر در است

جانا دلم چو عود بر آتش بسوختی
وین دم که می‌زنم ز غمت دود مجمر است

شب‌های بی تو ام شب گور است در خیال
ور بی تو بامداد کنم روز محشر است

گیسوت عنبرینه ی گردن تمام بود
معشوق خوب روی، چه محتاج زیور است!

«سعدی» خیال بیهده بستی امید وصل
هجرت بکشت و وصل هنوزت مصور است

زنهار از این امید درازت که در دل است
هیهات از این خیال محالت که در سر است

Advertisements
این نوشته در شعر ارسال شده و با برچسب‌گذاری شده. این نوشته را نشانه‌گذاری کنید.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s