وصیت نامه ی وحشی بافقی

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

  • همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید


بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید


روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

 اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد


روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

يک صدم ثانيه – فيلم کوتاه

فیلم درباره یک عکاس است. او مجبور است بین نجات جان یک انسان و حرفه خود یکی را انتخاب کند. این فیلم یادآور وحشت در پشت تصاویر جنگی است که هر روز در رسانه ها می بینیم و به عنوان فیلم برتر در جشنواره فیلم بین المللی ادینبورگ در سال ١٣٨٧ شناخته شد

http://www.youtube.com/watch?v=oxnBM4IlyP8&feature=share

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

نگاه قشنگش پر از زندگی بود

آمنه

آمنه عزیز روح بزرگ و بی همتایت در بخشیدن را می ستایم

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

شب فراق که داند که تا سحر چند است

شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق دربند است

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

کدام سرو به بالای دوست مانند است

پیام من که رساند به یار مهرگسل

که برشکستی و ما را هنوز پیوند است

قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است

که با شکستن پیمان و برگرفتن دل

هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

بیا که بر سر کویت بساط چهره ماست

به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست

خیال روی تو بیخ امید بنشاندست

بلای عشق تو بنیاد صبر برکند است

عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

به زیر هر خم مویت دلی پراکند است

اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

گمان برند که پیراهنت گل آکند است

ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوند است

فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوند است

ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

طرح ارتقای امنیت اجتماعی !

 

نوشته‌شده در Uncategorized | دیدگاهی بنویسید

آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی…….. دست خود زجان شستم از برای آزادی

          آن زمان که بنهادم سر به پای آزادی                   دست خود زجان شستم از برای آزادی

           در محیط طوفان زا ماهرانه در جنگ است             نا خدای استبداد با خدای آزادی

نوشته‌شده در تصویر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب
که باغ ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان ‚ دوباره بخوان ‚ تا کبوتران سپید
به آشیانه خونین دوباره برگردند
بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت
که موج و اوج طنینش ز دشت ها گذرد
پیام روشن باران
ز بام نیلی شب
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد
ز خشک سال چه ترسی
که سد بسی بستند
نه در برابر آب
که در برابر نور
و در برابر آواز
و در برابر شور
در این زمانه ی عسرت
به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند ژرف تر از خواب
زلال تر از آب
تو خامشی که بخواند ؟
تو می روی که بماند ؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند ؟
از این گریوه به دور
در آن کرانه ببین
بهار آمده
از سیم خاردار
گذشته
حریق شعله ی گوگردی بنفشه چه زیباست
هزار اینه جاری ست
هزار اینه
اینک
به همسرایی قلب تو می تپد با شوق
زمین تهی دست ز رندان
همین تویی تنها
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

نوشته‌شده در شعر | برچسب‌خورده با | دیدگاهی بنویسید